
در بهار زندگي احساس پيري مي كنم
با همه آزادگي فكر اسيري مي كنم
بس كه بد بينم زياران به ظاهر خوب خود
بعد از اين بر كودك دل سخت گيري مي كنم
در به رويم بسته ام از اين وازآن خسته ام
من به جمع آشيان پاشيدگان پيوسته ام
اي خداي آسمان بهتر تو مي داني كه من
بارها در راه او تا پاي جان بنشسته ام
برچسب:
نویسنده: پرنیا فراهانی